تبليغاتX
خاک بهشت
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار...


 
من ، مثل عصر روزهای دبستان
پر از كسالت و تردیدم
و دفترم
از مشق های خط خورده سیاه است
هراس من این است
فردا كه زنگ حساب آمد
با این كمینه چنین خواهد گفت:


 

باید هزار بار
در شعله های آتش دوزخ فرو روی
این است جریمه ، بــــــرو!!

 

                                                                      سلمان هراتی


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 23:5  توسط فاطمه | 

 

 

 

 

 

اقراء باسم ربك الذی خلق ؛ خلق الانسان من علق ؛ اقراء و ربك الاكرم الذی علم بالقلم ...

 

 

بخوان…

خدایت زمانی تو را فرمان خواندن داد كه سیاهی جهالت و یأس بر آسمان قلب انسانیت سایه افكنده بود .

زمانی تو را دعوت به خواندن كرد كه شب دیجور برای فرار از سیاهی خویش به دنبال روزنی می گشت .

زمانی كه شكوای سبز درختان و گلایه های زلال آبشار و اشك حسرت ابرهای غم گرفته از نبودنت و در انتظار آمدنت غمگنانه ترین تسبیح را با خدا می گفتند .

معشوق زمانی تو را فرمان خواندن داد كه معصومانه ترین فریاد انسان از پاهای جستجوگر تاول زده اش قلب سخت ترین صخره ها را می لرزاند .

انسان (( بلی )) گفته ای كه پا به پای پیامبران از آدم تا مسیح درس عبودیت خوانده بود فارغ از مرور مكرر كلاسهای پیشین ؛ معلمی را جستجو می كرد كه عمیقترین و ظریفترین نیازهای همیشه اش را اغنا كند .

معبود زمانی تو را دعوت به خواندن كرد كه گوش دل تمامی محرومان تاریخ در انتظار شنیدن كلام تو لحظه می شمرد .

وتو زمانی لب به اجابت گشودی كه فرشتگان را تاب نگریستن در جهلستان كفر زمین نبود .

معشوق لحظه ای تو را یافت و برگزید كه در جستجوی ظرفی به گنجایش بی نهایت ؛ گل تمامی آدمیان را با محك علم لایتناهی خویش آزموده بود .و تو با خواندنت سرنوشت تاریخ را رقم می زدی و كشتی جاودانه هدایت را بر زلال فطرت انسانهای همیشه ؛ بادبادن می كشیدی .

تو كه با خواندنت شكوفه های امید را بر شاخه درخت وجود می نشاندی ؛ تو كه با خواندنت عشق را جان دوباره می بخشیدی .

تو كه با خواندنت ایثار را توان ایستادن می دادی .

تو كه با خواندنت خورشید هدایت را از ظلمت (( نه توی )) جهالت بیرون می كشیدی .

تو كه با خواندنت غبار كهنه از چهره دردآلوده مستضعفین جهان می تكاندی و رمق در پاهایشان می ریختی و غرور در نگاهشان و خنده بر لبانشان ؛ تو كه با خواندنت مشیت بالغه خداوندی را پاسخی عارفانه می گفتی .

طبیعی بود كه تامل كنی و بلرزی آنچنانكه ضربان قلب تو را فرشتگان آسمان بشنوند .

طبیعی بود كه عرق پیشانی تو را بالهای تواضع جبرئیل بروبد .

طبیعی بود كه فلق ؛ سرخی آن لحظه چهره تو را به یادگار همیشه بگیرد چرا كه تو تنها برای آن زمان و مكان نمی خواندی .

تو خواندی ؛ آنچنان رسا كه خون در رگهای منجمد محرومین تاریخ دواندی .

تو خواندی ؛ آنچنان شیوا كه پشت خمیده مستضعفان با جوهر كلام تو استقامت یافت .

تو خواندی ؛ آنچنان بلند كه محكمترین ستونهای ظلم در دورترین نقطه تاریخ از كلام تو لرزید .

و تو آنچنان استوار خواندی كه از ورای مظلومیت چهارده قرن اكنون ما كلام تو را از حلقوم فرزندت شنیدیم .

و گوش به زبان و جان به آوای تو سپردیم .

آنچه ما را از خواب غفلت دیرینه برانگیخت ؛ آنچه گره در مشتهای ما انداخت و آنها را گره كرد .

آنچه فریاد مظلومیت ما را به آسمان پاشید .

آنچه رمق شكستن پایه های ظلم را در دستهای ما انداخت .

همان كلام تو بود كه از حنجره مبارك فرزندت طلوع كرد

                                                                                 سید مهدی شجاعی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 20:16  توسط فاطمه | 


 


سجاده ام كجاست


می خواهم از همیشه ی این اضطراب برخیزم


این دل گرفتگی مداوم شاید،


تأثیر سایه ی من است،


كه این سان گستاخ و سنگوار


بین خدا و دلم ایستاده ام.


سجاده ام كجاست؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 9:8  توسط فاطمه | 
 

با کدام پا در برابرت زانو بزنم

 

باکدام چشم شرمندگی را وصله پارگی پوتینت کنم

 

با کدام دست.....

 

آه....گفتم دست

 

آستینت در باد می رقصد و به واژه های من می خندد

 

چه واژه های خالی و پوچی

 

نمی دانم

 

من کلمات را فریب داده ام یا کلمات مرا

 

نمی دانم....

 

عشق و مردانگی ...صداقت و رفاقت

 

مرگ و جاو دانگی....

 

و کوله پشتی پر از ستاره....

 

چطور این همه را با یک دست

 

برداشتی و خندیدی و رفتی!

                                                             م.عابر

                                                

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 15:10  توسط فاطمه | 

داستان پرواز

بار آخری که شهید سید مرتضی آوینی به منطقه می روند برای فیلمبرداری

 از قتلگاه شهدای فکه بوده است.قتلگاه جائی است که نسبت به زمین

های اطراف یک مقدار گود تر است . بچه هائی را که مجروح شده بودند در

 آن گودی می آوردندکه زیر آتش مستقیم دشمن نباشند.تعداد زیادی از بچه

 ها در همانجا در آغوش یکدیگر به شهادت رسیده بودند و اسکلت های

 مطهرشان هنوز بکر و دست نخورده بود.

 

در همان منطقه قتلگاه سید مرتضی مشغول فیلمبرداری بودند که ناگهان

مین منفجر میشود و شهید آوینی و شهید یزدان پرست بر روی زمین می

افتندبا آنکه پای شهید آوینی در جا قطع شده بود و ترکش های زیادی در

بدنشان فرو رفته بود اما روحیه خوبی داشت و دائم ذکر میگفت.موقعی که

می خواهند ایشان را روی برانکارد بگذارند با اصرار می گویند من را بر ندارید

 من همین جا شهید خواهم شد و آخرین عبارتی که سید مرتضی می

 گفتند این بود: برایم از "مجید" بگوئید...

 

اما عطاءالله مجید که بود؟مجید کسی است که اگر هیچ کدام از ما او را

نشناسیم ،ملائکه آسمان خدا او را می شناسند . با آنکه معلول جسمی

بود و معافیت سربازی هم داشت ،خودش را به قافله بچه ها رساند. شب

حمله والفجر مقدماتی هر دو سه قدمی را که می آمد تعادلش را از دست

 می داد و به زمین می خورد ُُ، اما ترس از آنکه مبادا او را به عقب برگرداند

او را به جلو می کشاند. او در همان لحظه و همان جائی که آرزوی آن را

داشت به شهادت رسید. وقت نماز صبح در میدان جنگ.دستش را روی

سینه نحیفش گذاشته بود و از لابلای انگشت لاغرش خون فواره می زد.با

لبخند رضا بر لب شهید شد.

 

شهید آوینی می خواست آنها از گمنامی در بیاوردو این رسالت کوچکی

نیست .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 6:54  توسط فاطمه | 

ایها العزیز

 

 

پر کن دوباره کِیْل مرا ایها العزیز

 

 

آخر کجا روم به کجا ایها العزیز

 

 

رو از من شکسته مگردان که سال‌هاست

 

 

رو کرده‌ام به سوی شما ایها العزیز

 

 

جان را گرفته‌ام به سردست و آمدم

 

 

از کوره راه‌های بلا ایها العزیز

 

 

وادی به وادی آمده‌‌ام از درت مران

 

 

وا کن دری به روی گدا ایها العزیز

 

 

چیزی که از بزرگی تو کم نمی‌شود

 

 

این کاسه را ... فاوف لنا... ایها العزیز

 

 

خالی‌تر از دو چشم من این جان نیمه جان

 

 

محتاج یک نگاه تو یا ایها العزیز

 

 

- ما- جان و مال باختگان را رها مکن

 

 

بگذار بگذرد شب ما ایها العزیز

 

 

دستم تهی است... راه بیابان گرفته‌ام

 

 

دست من و نگاه شما ایها العزیز

 

 

                                                              مريم سقلاطوني

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 20:49  توسط فاطمه | 

تنها ماندی....

یوسف ای گمشده در بی سرو سامانی ها

این غزل خوانی ها ، معرکه گردانی ها

سر بازار شلوغ است تو تنها ماندی

همه جمع اند ،چه شهری ، چه بیابانی ها

چیزی از سوره یوسف به عزیزی نرسید

بس که در حق تو کردند مسلمانی ها

همه در دست ترنجی و از این می رنجی

که به نام تو گرفتند چه مهمانی ها

" پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست "

خوش به حال تو و نیمه شب زندانی ها

خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده ام

ای که تعبیر تو پایان پریشانی ها

"این چه شمعی است که عالم همه پروانه اوست"

این چه پروانه که کرده است پر افشانی ها

یوسف گمشده دنباله این قصه کجاست؟

بشنو از نی که غریب اند نیستانی ها

 

بوی پیراهن خونین کسی می آید

این خبر را برسانید به کنعانی ها

                                                                                   مهدی جهاندار

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 19:48  توسط فاطمه | 

 

 

 

این روزها که می گذرد هر روز

 

 

احساس می کنم که کسی در باد

 

 

 فریاد می زند

 

 

احساس می کنم که مرا

 

 

از عمق جاده های مه آلود

 

 

یک آشنای دور صدا می زند

 

 

آهنگ آشنای صدای او

 

 

مثل عبور نور

 

 

مثل عبور نوروز

 

 

مثل آمدن روز است

 

 

آن روز ناگزیر می آید

 

 

 

 

روزی که آسمان

 

 

در حسرت ستاره نباشد

 

 

روزی که آرزوی چنین روزی

 

 

محتاج استعاره نباشد

 

 

ای روزهای خوب که در راهید!

 

 

ای جاده های گمشده در مه!

 

 

ای روزهای سخت ادامه!

 

 

از پشت لحظه ها به در آئید

 

 

ای روز آفتابی!

 

 

ای مثل چشمه های خدا آبی!

 

 

ای روز آمدن!

 

 

ای مثل روز آمدنت روشن !

 

 

این روزها که می گذردهر روز

 

 

در انتظار آمدنت هستم

 

 

اما

 

 

با من بگو

 

 

00000000000

 

 

 که آیا

 

 

000000000000000

 

 

 من نیز

 

 

در روزگارآمدنت هستم ؟؟؟ 00000000000

 

                                                                          قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 17:35  توسط فاطمه | 

سوره صافات را که خوانده اید؟
آیا تا کنون به این نکته توجه کرده بودید .خداوند عز و جل در آیه 76 این سوره در اشاره به نجات حضرت نوح می فرماید"و نجیناه و اهله من الکرب العظیم"یعنی او و خاندانش را از کربی عظیم نجات دادیم  و در دو آیه بعد می فرماید: "و ترکنا علیه فی الاخرین" و آن کرب را برای آیندگان بگذاشتیم.

سپس در آیه ۱۰۷،۱۰۶  و ۱۰۸ این سوره در اشاره به ماجرای ذبح حضرت اسمائیل می فرماید:"ان هذا لهو البلاء المبین*و فدیناه بذبح عظیم*و ترکنا علیه فی الاخرین*"یعنی این بلا و امتحان بسیار روشنی بود و بر او ذبح بزرگی فدا ساختیم و آن بلارا برای آیندگان با قی گذاشتیم.

می بینیم که در هر دو آیه سخن از ابتلا و آزمایشی بسیار بسیار عظیم است که خدا آن را از دوش پیامبران اولو العظمش برداشته و اینکه حتی آنها هم تحمل آن را نداشته اند و آن را برای آیندگان قرار داده است ولی منظور از آیندگان چه کسانی هستند؟اگر خوب به این آیات توجه کنیم متوجه می شویم با کنار هم قرار دادن کلمه " کرب" و "بلاء" کلمه "کربلا" بدست می آید.

بله تنها حضرت امام حسین و حضرت زینب و شهدای کربلا بودند که در این آزمایش الهی سر بلند بیرون آمدند

این نکته را در باز گشت از سفر مشهد که چند روز پیش رفته بودم یکی از دوستانم از قول آیـت الله معمار منتظرین بیان کردند وقتی من این موضوع را فهمیدم به چیزی که فکر می کردم این بود چه قدر آیه های قرآن مهجور هستند و ما فقط به خواندن ساده آنها اکتفا می کنیم در حالی که سرشار از راز و رمز ها و درس های زندگی هستند و اینکه هنوز امامان خود را نمی شناسیم .در حدیث آمده است که " من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتت الجاهلیه" یعنی کسی که بمیرد و امام زمان خور را نشناسد مر گش با مرگ یک کافر فرقی نمی کند حالاحتی اگر تمام روز ها را به نماز خواندن و روزه گرفتن هم بپردازد فرقی نمی کند .

.............

باید فکری کرد قبل از آنکه دیر شود.

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 13:46  توسط فاطمه | 

 

 

 

تلالو نور خورشید در سرزمین کر بلا یاد آور برق چشمان "جون" بود.

یادت هست آقا به او گفتند: تو آزادی برو و بعد سفیدی چشمانش سیاهی صورت را پوشاند، اشک مهمان چشمهای امیدوارش شد.

 گفت: می‌دانم رایحه‌ام بد، اصل و نسبم پست و رنگم سیاه است، اما بر من منت گذار و اجازه بده تا این خون سیاه من با خونهای شما مخلوط شود...

مولا خندید بر این همه عهد و وفا و اجازه داد.

عصر، بوی مشک تمامی دشت کربلا  از آن بهشتیِ سپید روی بود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 23:9  توسط فاطمه |